سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
یه خاطره .... (دوشنبه 86/8/28 ساعت 1:46 صبح)
 

بسم رب الشهدا و صدیقین ...

 

 
نویسنده: مردآشوب- شاعر
چهارشنبه 9 خرداد1386 ساعت: 12:17
سلام دوستان هم باورم
در نظرات خواسته بودید که از اشعار دفاع مقدسی ام براتون بریزم یه کار آزاد نه چندان فنی (از لحاظ شعری)براتون میزارم که بنا به یکی از خاطراتم سرودم (تقدیم به شهید عزیز مختار) و اما خاطره من که منجر به سرودن این کار شد.
اسمش مختار بود تک فرزند یه خونواده مذهبی روستایی درخراسان پدرش کشاورز بود و این پسرو خدا در 40 سالگی بهش داده بود مختار از 10 سالگی به تهران آمده بود و شاگرد یه میکانیکی در میدان شوش تهران بود و توی مغازه می خوابید وتمام در آمد کمی رو که داشت خرج پدر و مادر پیرش میکرد چون اونها فقیر بودن وپیر و پدرش کشاورزی مختصری داشت در سن17 سالگی به جبهه اومده بود و 2 سال بود که در یکی از گردان های لشگر محمد رسول الله (ص) آرپی جی زن بود.
من از گردان تخریب لشگر به گردان اونها مامور شده بودم برای باز کردن معبر در شب عملیات کربلای 5 (شلمچه) که گردان اونها رو از میدان مین عبور بدم یه هفته قبل از عملیات باهاش آشنا شده بودم بچه ای بود درشت اندام ، شوخ ، وکمی مغرورو بعضی وقتها کمی بد دهن (چون تو شوش بزرگ شده بود)خلاصه لاتی بود برا خودش خیلی از بچه های گردان از این رفتارهاش شاکی بودن و به چشم یه بچه پرو بهش نگاه می کردن . همه رو دست می انداخت تو پوتین بچه ها مارمولک و جونورای جوروواجور می انداخت یا وقتی خواب بودن آب روی شلوارشون ورختخوابشون می ریخت نماز شب خونا رو مسخره میکرد و دست می انداخت خلاصه خیلی شر بود... هنوز بچن ساعت قبل عملیات همه داشتن تو چادر دعای کمیل می خوندن مختار روی یه تپه کوچیک نشسته بود داشت صدای خر و گاو و مرغ و خروس در می آورد و قهقهه می زد .فریاد می زد خدایا ما خرتیم اگه میگی نه و (عرعر) می کرد (همیشه کارش بود) به فرمانده دسته شون گفتم بابا اینو کمی نصیحت کن این آبروی گردانتونو می بره اشک توی چشاش پر شد بهم گفت اشتباه نکن مخلص تر از این من در تمام گردان ندیدم گفتم چرا ؟ گفت قصه موسی و شبان رو شنیدی گفتم آره گفت این همون شبان قصه ست این سیمش به بالا وصله اینطوریه عبادت این تعریف کرد گفت چند وقت پیش یک نفر ناشناس شب تمام لباس ها و جوراب های کل گروهان مارو می شست صبح بلند می شدیم می دیدیم همه لباسها تمیزه همه به همدیگه شک می کردن که کی این کار و میکنه یه شب من کمین کردم دیدم مختار این کارو میکنه اگه بدونی من چه چیزایی از این آدم دیدم... خلاصه گذشت تا موقع عملیات من و یکی از بچه های تخریب رفتیم تو میدان مین که معبر بزنیم کل گردان هم که نزدیک به 400 نفر می شدند پشت سر ما بیرون میدان مین رو زمین دراز کشیده بودند که معبرو باز کنیم و اونا بزند به خط دشمن آخرین مین ها رو که خنثی کردیم کمین دشمن مارو دید و لو رفتیم عراقی ها منور زدند و همه جا مثل روز روشن شد و شروع کردن به تیر باران ما یک دوشکا ودو تا تیر بار گرینوف مارو بستن به رگبار با تیر های رسام و با تمام قوا توپخانه دشمن و خمپاره چی ها آتیش می ریختن رو ما و ما هنوز سیم خاردارها رو قطع نکرده بودیم که نیروهای گردان بتوانند عبور کنند و حمله کنندآنقدر حجم آتش زیاد بود که نمی شد حرکتی کرد چند نفر از بچه ها در حال خوابیده تیر خوردند
همه کپ کرده بودیم هیچ کس وجود نمی کرد سر خودش رو بالا بیاره چون اگه سرتو بالا می آوردی ده تا تیر می خورد تو سرت انگار زمین و زمان از حرکت ایستاده بود اگه تا چند لحظه دیگه به اون حالت می موندیم تمام 400 نفر کشته می شدند چون نه راه پس داشتیم نه راه پیش همه حتی فرمانده گردان مونده بود چیکار کنه سیم خاردار حلقوی سه طبقه به اندازه دو متر جلو مون بود تو همین لحظه زیر نور منور چند متر عقب تر از ما دیدم یکی بلند شد نعره مردانه ای کشید که صداش توی دشت پیچید می گفت و ما رمیت اذ رمیت آرپی جی روی دوشش بود و به طرف دوشکا چی دشمن شلیک کرد و دوشکا چی دشمن رو زد و خودش هم چند تا تیر خورد موشک آرپی جی دیگری رو روی قبضه گذاشت و همین طور که ازش خون می رفت روی زانو نشست و به طرف تیر بار دشمن نشانه رفت و با شگفتی تمام دیدیم که تیر بار دشمن هم خاموش شد آرپی جی رو پرت کرد زمین و به طرف ما اومد از کنار من که رد شد دیدم مختاره بدون اینکه یه کلمه حرف بزنه همین طور که ازش خون می رفت خودشو انداخت روی سیم خاردار سه طبقه و با دست اشاره کرد که از روی من رد شین هنوز آتش دشمن زیاد بود ولی همه دیگه روحیه گرفته بودیم و بدون معطلی بلند شدیم و پاهامونو روی پشت مختار گذاشتیم و 400 نفر از روی بدن زخمی و نیمه جون مختار گذشتیم و به خط دشمن زدیم همون مختار بچه پرو جون 400 نفرو نجات داد اونجا بود که فهمیدم مختار کی بود و یاد قضییه موسی و شبان افتادم عملیات با موفقیت انجام شد وقتی صبح بر گشتیم هنوز مختار روی سیم خاردار بود و شهید شده بود چند ساعت طول کشید تا بدن پاره پاره شو از سیم خاردار جدا کنیم چون کاملا سیم ها تو بدنش فرو رفته بود اونجا بود که یاد این شعر حافظ افتادم که میگه
خاکساران جهان را به حقارت منگر تو چه دانی که در این گرد سواری باشد
شعر زیررا تقدیم کردم به شهید مختار روحش شاد و یادش گرامی
------------------------------

من هنوز به یاد دارم
روی سیم خاردار خوابیدنت را
زیر رگبار سهمگین گلوله ها
هنوز بیاد دارم
که تیر های رسام دوشکا
چگونه تو را به سیم خاردار دوختند
یادم هست دلاور
یادم هست
که چهار صد مرد اهورایی
پا بر عرش شانه هایت گذاشتند
تا از نقطه رهایی بگذرند
یادم هست برادر
من یادم هست
ولی دختر همسایه یادش نیست
چون هنوز به دنیا نیامده بود
شاید اگر فیلم آن رشادت را دیده بود
دگمه های مانتو اش را گم نمی کرد
شاید اگر من به جای شعرهای عاشقانه برایش از تو می گفتم
روسری اش را یک وجب جلو می کشید
تو عمار بودی و من سعد ابی وقاص
تو شهید شدی و من در کنج عزلت اوستا خواندم
نامحرمان مرا در پیچ و خم زند گی ام گم کردند
ولی من هنوز یادم هست
شلمچه هم تو را به یاد دارد
حتی باد هم آن شب
موهای خون آلودت را شانه می زد
ولی بوقلمون صفتان
نامحرمان اهل باد
تو را بیاد ندارند
دیگر نام تو را بر کوچه هایشان نمی گذارند
کلاس شهرشان بالا رفته
ستاره های لوس آنجلس را فداکار تر از تو می دانند
ولی من هنوز بیاد دارم
یادم هست دیپلم هم نداشتی
سردار هم نبودی
تو را فقط با پیشانی بند یا حسین ات می شناختند
سیاستمدار هم نبودی
چون کم حرف می زدی
از رابطه با امام زمان می گفتی نه با آمریکا
تو حتی نصف جیره غذ ایت را می بخشیدی
پس آقا زاده هم نبودی
چه رسدبه رشوه و اختلاس میلیاردی
دهقان زاده بودی و تنها فرزند خانواده
و عصای دست پدر پیرت
پدرت می گفت ،خودت را به خیش می بستی
تا زمین را شخم بزنی
و آن شب خودت را به سیم خاردار بستی
تا یارانت را درو نکنند
اصلا روی سیم خار دار خوابیدن مال دهقان زاده هاست
آقا زاده ها که روی اسکناس می خوابند
من هنوز به یاد دارم
میدان مین را می گویم
میدان ونک را هم هروز می بینم
و برجهایی را که مهریه زنانشان کرده اند
راستی از پدرت چه خبر؟
خدا کند لا اقل به جای تو یک تراکتور قسطی
به او داده باشند
تا زمینش را شخم بزند
خدا کند!!!


منظورم از این خاطره فقط این بود که بدانید مختارها اینطوری ایرانو حفظ کردند
با خون
--------------------------

در تمام این بحث ها من نوعی نخواستم خودم رو به رخ کسی بکشم
و هرجا من یا ما گفتم منظورم خودم من نوعی نبوده است
با تشکر از همه دوستان عزیزم
اما عزیزانم آن مدینه فاظله که شما دنبالش هستید آزادی -استقلال -شرف -برادری
عدالت مساوات و غیره رو ما در جبهه دیدیم و بس اونجا نهایت بود
نهایت
--------------------------
 
 


 
برداشت مطلب  :
کامنت های بانویی بی دین که این خاطره جواب تمام مباحثه ها بود . 
 




یک هزارو یک (چهارشنبه 86/8/23 ساعت 7:6 صبح)

به نام تو ...

 

سلام ..........

 

دلم گرفته خدا

و فقط تویی که ماوای اشکهای منی

خداخداخدا....الحمدلله رب العالمین ....

دلم نمی آید بنویسم باز

با طعمی از حسرت های هنوز

 

دلم نمی آید شهره ی با تو بودن هایم تنهایی های گاهگاه باشد

اما تو میدانی که من همیشه تنهام

 

تباه از خویش

باز به تو رسیده ام

با موج موج اشک هایی که تن به ساحل تنهاییم می کوبند

رد نگاه تو هنوز روی خاک تنم هست

 

دلم برایت تنگ نشده

 

تو به هر حال هستی

و دفتر حضور غیابت هر شب باز است

 

 

خدا خدای درد هایم

خدای التماس هایم

غربت نگاه هایی که رویاها میبیند مرا در وادی جنون تن میمیراند

کنار باش هنوز تا همیشه

 





لیست کل یادداشت های این وبلاگ ?
 
  • بازدیدهای این وبلاگ ?
  • امروز: 3 بازدید
    بازدید دیروز: 0
    کل بازدیدها: 3713 بازدید
  • درباره من

  • قاصدک
    قاصدک.ج
    نفس نفس میزند احساس تا به من نفس دهد ای کاش وقتی ریه ام پر و خالی می شود با صدای لالایی خس خس جانبازان شیمیایی خواب نشوم
  • اشتراک در خبرنامه
  •  
  • لینک دوستان من
  • لوگوی دوستان من
  •